تبليغاتX
سکوت شیشه ای
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست....از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:2  توسط هدی جورابچیان | 
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
                                                                    مشیری
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 6:20  توسط هدی جورابچیان | 
زمان هیچگاه به گذشته باز نخواهد گشت

و من هیچگاه به آرزو های بزرگ خود دست نخواهم یافت

گاه آرزو ها فقط به شکل آرزو زیبایند...

مهر مختومه آرزو های من در همان اوان رویش زده شد

بعد هم گذشت آنچه گذشت

من ماندم و

روزگاری که از دستم بشد

و آرزو هایی که دست ناخورده در قفس دل ماند

و حالا زندگی رنگ دیگری به خود گرفته

رنگی کاملا متفاوت

و آرزو های دیگر

که چندان هم قوی نیستند

فقط میتوانم شکل آرزو هایم را با الآنم تطبیق دهم

اگر به آرزوهایت بها داده بودی

آنها را دست یافته دیده بودی

همان موقع!

علامت سوال ذهن

و باز هم سکوت

الآن هم به آرزو هایت بها بده

آنها را دست یافته خواهی یافت

وقتش الآن است

و نه هیچ وقت دیگر!

زمان به گذشته باز نخواهد گشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:56  توسط هدی جورابچیان | 

معماري  درونگرا =  نظام دو رويي!

"معماري به مثابه يك پديده ،از نقطه اي يا از آن معيني از زمان،شكل گرفتن آغاز مي كند و در طول زمان شكل مي گيرد.چه آنگاه كه معماران به آن مي انديشند تا آن را به عالم وجود بياورند،چه آنگاه كه آدميان در مصداقي به وجود آمده از آن زندگي آغازمي كنند و در پهنه زماني ،مكاني آن ،صحنه ها و جلوه هايي متفاوت و متكمل آن را تجربه مي كنند..."1

حتما اين جمله را شنيده ايد:معماري ايراني از نوع درونگراست.حال  تعريف و توضيحي از آن را با هم مي خوانيم:

((معماري به دو گونه برون گرا و درونگرا تقسيم مي شود: بناهايي كه ارتباط مستقيم با بيرون دارند "برونگرا" هستند.در اين نوع معماري ، فضاهاي داخلي با بيرون ارتباط مستقيم دارند.(داراي پنجره ،تراس ،... به كوچه و خبايان هستند.)

اما به دليل وضعيت خاص فلات ايران ، در بسياري از مناطق موقعيت اقليمي و جغرافيايي ايجاي مي كند كه معمار با ديد درونگرا با قرار دادن فضا ها در اطراف يك حياط مركزي ارتباط مستقيم آن را با فضاي خارج قطع كند!معمولا در اين صورت ساختمان ها،فاقد نماي ملموس بيروني هستند.در عوض همه كوشش معماران بر اين بوده كه با ايجاد حياط مركزي،فضا هاي مورد نياز در اطراف آن تعبيه گردد.با تلاشي كه در طول تاريخ در اين زمينه صورت گرفته،حياط دروني ساختمان هاي مسكوني به محيطي با صفا مبدل شده و حتي با تمثيل هايي آن را به بهشت تشبيه كرده اند.در يك خانه درونگرا تنها فضايي كه با بيرون ارتباط دارد،هشتي ورودي است.اين خانه ها بر حسب موقعيت طبقاتي ممكن است دو يا سه حياط داشته باشد.))

 

           

اگر شما تحقيقي در اين زمينه انجام دهيد، كليه مطالب موجود داراي مضامين ذكر شده در بالاست!البته به توجيهات اقليمي هم بر مي خوريد كه فقط براي منطق گرم و خشك معتبر مي باشد.در حاليكه در تمام مناطق جغرافيايي ايران اين معماري وجود دارد:

 

در اقليم گرم وخشك دما بالاست و رطوبت محيط اندك است.باد هم معمولا در مناطق كويري جولان مي دهد.بنابراين  معماري درونگرا در اين مناطق توجيه خوب اقليمي دارد.

در منطقه كوهستاني كه تابستان هايش معتدل است وزمستان هاي سرد دارد،باز هم معماري درونگراست.البته براي اين هم توجيه اقليمي آورده اند:به دليل جلوگيري از ورود باد سرد زمستاني و حفظ حرارت!

در مناطق كوهستاني ايران دو روستاي برونگرا وجود دارد.

 كه به دليل متفاوت بودن با معماري غالب ايراني مشهور گشته اند كه حتما نام آنها را شنيده ايد يا به /انجا سفر كرده ايد:روستا هاي ابيانه و ما سوله.كه دليل برونگرايي آن را قرار گرفتن دركوهپايه با شيب زياد  ذكر كرده اند كه اجازه احداث ساختمان بزرگ با حياط مركزي را نمي دهد.حتي مسجد جامع اين روستا هم حياط مركزي ندارد و فقط يك امامزاده و چند خانه كه آن هم كاملا بسته نيست.

اما در منطقه گرم و مرطوب ديگر هيچ توجيه افليمي نمي توان براي درونگرايي يافت.مناطق گرم و مرطوب  همان طور كه از نامش پيداست گرم است و رطوبت هوا بسيار بالاست.و راه مقابله با اقليم استفاده از باد است.ولي در اين مناطق (نواحي كنار درياي عمان و خليج فارس) باز حياط مركزي را داريم كه بر عكس اقليم عمل مي كند:هوارا نگه داشته و رطوبت را بالا مي برد.به خاطر همين سعي شده با زياد گرفتن ارتفاع اتاق ها و ايوان سرتاسري آن را كنترل كنند و به همين دليل نيمه درونگرا شده است.

با اين توضيحات پي مي بريم كه شايد در مناطقي معماري درونگرا توجيه اقليمي داشته باشد ولي در مناطقي هم كه ندارد باز هم معماري درونگراست.و شايد توجيه اجتماعي آن قوي تر از توجيه اقليمي باشد كه در دانشگاه ها تدريس مي شود و در كتاب ها نوشته مي شود:

معماري ايراني  درونگراست. به عبارتي معماري ايراني معماري ايست كه بيرون اين معمازي با درون آن كاملا متفاوت است.

به عنوان مثال به كاشان مي رويد و قصد بازديد از خانه طباطبايي ها را مي كنيد.از بيرون ديوار هاي كاه گلي را مي بينيد ،فاقد هر گونه پنجره اي كه به بيرون باز شده باشد.حالتي بسيار بسيار ساده و بي آلايش.اما وقتي در را مي گشاييد با دنيايي ديگر رو به رو مي شويد.گويي وارد بهشت مي شويد.آن قدر اين خانه تزيينات دارد كه از درون دارد منفجر مي شود!همين جا در ذهن شماي ناظر يك نوع دوگانگي و تضاد عجيب شكل مي گيرد...

در درس روستا به بررسي يكي از روستا هاي اطراف سبزوار رفتيم.شايد در كل روستا ده تا پنجره نديديم!تماما كاهگل ديده مي شد.با خود مي گفتم آيا واقعا مردم اينجا زندگي مي كنند؟پس كجايند؟فقط در مي ديديم.وارد چند خانه شديم.حياط مركزي و پنجره ها رو به آن!...

توجيه ديگري نيز شنيدم:

ايرانيان انسان هايي فروتن هستند و نمي خواستند همسايه اي كه ندارد از ديدن خانه همسايه احساس كمبود كند.بنا بر اين ظاهر خانه ها همه شبيه هم است ولي درون هر يك دنيايي متفاوت وجود دارد!

آيا درونگرايي نشانه فروتني است كه خانه از بيرون داراي ديوار هاي كاه گلي باشد و از درون مملو از تزيينات؟

تمام بنا هاي معماري ايراني درونگراست به جز بنا هايي كه حكومت براي مردم مي سازد.مثلا مسجد شاه(امام) اصفهان درونگرا نيست.اما باز هم مي بينيم مسجد شيخ لطف الله كه حكومت براي خودش مي سازد،باز درونش با بيرونش متفاوت است...

ايران سرزميني است كه زور مندي و ديكتاتوري مدتها در آن حكمفرما بوده است و ايرانيان براي اينكه در منزل خود احساس آزادي كنند و هر كاري كه دوست دارند، آزادانه و دور از چشم حكومت انجام دهند،خانه هاشان را درونگرا مي ساختند و حتي پنجره هم به بيرون نمي دادند حتي اگر از رطوبت خفه شوند!

وقتي خانه ايراني اين فدر بيرونش با درونش متفاوت است ،نتيجه مي گيريم كه انسان ايراني هم اين قدر بيرونش با درونش متفاوت است.ايراني از حاكمانش جداست!زندگي كه درون خانه ها مي گذرد با زندگي كه درون اداره ها  و كلا اجتماع  بيرون دنيايش  متفاوت است.و به نظر اينجانب همين جدايي حلقه مفقوده تاريخ ماست.

با اينكه اكنون معماري ايراني نيمه برونگرا شده است و پنجره به كوچه و خيابان دارد،باز هم بيرونش با درونش متفاوت است.پر از تجمل و تزيينات است.با اين حال باز هم ايراني زندگي آپارتماني را دوست ندارد و دوست دارد حياط داشته باشد!و اين علت ديرينه دارد.

باز هم رسيديم به سكوت شيشه اي:

     داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند               پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند

                                 

                                   خلوت دل نيست جاي صحبت اغيار

                                                   ...

                                  گوش نا محرم نباشد جاي پيغام سروش

                                                    ...

1-ريشه ها و گرايش هاي  نظري معماري _دكتر محمد منصور فلامكي

2_نگاهي به مباني معماري (از فرم تا مكان) _قسمت معماري ايران(دكتر سيمون آيوازيان)

3_با الهام از كلاس معماري اسلامي استاد مهندس نوبري

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 8:21  توسط هدی جورابچیان | 

درد من درد من نيست كه من مي گويم

درد من درد عزيزان منست

همه آدم شدگان بهر خدا

درد ويران شدگاني چند در وهله تاريك گناه

درد من درد شقايق هاست

من گمشده اي دارم تا آن ور دور

او منم،باز مانده از خويش

در وراي دشت نا هموار

مي زند فرياد:

اي داد،اي داد

"چه كنم با اين درد

چه كنم با غم دل

چه كنم با دل تنگ؟"

سهم من چيست در اين راز بزرگ؟

سهم من شايد اين است

كه به پروازي بچكانم مژگان را چند

يا به ماندابي نيلوفر برويانم

يا خود اندر جام تهي ويران شوم

با ويران شدگاني چند

استخواني بر گلو

و تيري بر جان

و دردي بزرگتر

درد فراپوشانيده شده

عالم گير

ما همه خواب

همه اسير

همه دلتنگ

...

و علم،تنها علم

شيرين ترين قند جهان

 وتلخ ترين زهر جهان

علمي كه به خدا راه مي نمايد

و علمي كه بر سر مردم مي بارد

مردمي همه درد

درد بي دردي

درد بيماري

درد تنهايي

درد ..

درد خود خواسته!

...

كجاست آن بهشت

كه مرغ دل هر دم به آنجا پر مي كشد

و چون نمي يابد

خسته و غمگين كنج قفس تن عزلت مي گيرد

                                                                                              ۸۶/۳/۲۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:40  توسط هدی جورابچیان | 

 

  او ديگر گونه فكر مي كند.با وجود تمام محيط هاي بسته و به قول خودش درگيري ها شعر مي گويد.زندگي را در نهايت آرزو هايش زندگي مي كند و مي دود با صبري و حوصله اي عميق و تصميم ها مي گيرد.

از انجمن مي گويد .حرف هايش بوي فهم مي دهد.او درك مي كند.از فلاني مي گويد كه مي دانست و حرف مي زد و گاه حرف هاي تكراري كه بايد زد تا آگاهي متولد شود.

و راحت مي گويد كه شما نكرديد.شما حق وظيفه را ادا نكرديد كه اين طوري شد.شما گذاشتيد كه بشود!

و مرا ياد خاطره ها مي اندازد.روز هاي گذشته اي كه ديدم و نديدم...

 

زندگي،مرگ،عمر،عشق،محبت،نيكي،بدي،خيانت،راستي،دروغ،ريا،دروغ مصلحتي،نزاع براي بقا،قتل براي بقاي قدرت،...

واقعا زندگي ما هم مثل سنجاقك است؟(سنجاقك صبح به دنيا مي آيد و غروب مي ميرد!)كاش به اندازه يك روز بفهميم...

يا كاش مثل مورچه وظيفه شناس بوديم.يك مورچه حتي اگر شاخكش را از دست بدهد،آنقدر راه مي رود تا بميرد...

نه،ما كه برتريم! كدام برتري؟كدام برتري؟؟؟؟

چقدر براي نيكي ارزش قائليم؟چقدر از بدي بيزاريم؟چقدر احساس وظيفه مي كنيم؟چقدر شجاعت داريم از حق دفاع كنيم؟چقدر قبول داريم:

                                     مرگ با عزت ،بهتر از زندگي با ذلت است.

                                                                                                       ؟

 

خفت و خواري زير بار ظلم رفتن را هرگز نپذيريم.در برابر ناحق سكوت نكنيم.از ناكسان حمايت نكنيم....

و براي اين بايد تلاش كنيم كه بفهميم واز فقر جهالت در آييم.

آگاهي آن ميوه ممنوعه اي كه آسمان نتوانست بار آن را تحمل كند ،انسان بر دوش كشيد.من هم فرزند انسانم.بايد به آگاهي برسم؛به شناخت،به درك،به فهم،...

"خودآگاه عصيان مي كند."

                                                                                    دكتر شريعتي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:26  توسط هدی جورابچیان | 

"محبت بايد درياي خروشان ميان ساحل جان هايتان باشد."

 

گاهي اوقات مي انديشم كه اقتصاد چه چيز مزخرفي است و چقدر ذهن و درك و عقل و هوش ما را در صندوق سياهش مي گذارد ودرش را محكم مي بندد؛ولي اگر جور ديگري به آن نگاه كنيم مي بينيم كه چقدر خوب است و چه كمك هاي كلاني به ما مي كند...

مي بينم كه اين مساله را هر چقدر بشكافيم،عميق تر مي شود! و به اين نتيجه مي رسم كه شايد نيروي جاذبه اي كه نيوتن كشف كرد،همين اقتصاد است و دنيا وكره زمين دارد با همين نيرو مي گردد!(جالب اين جاست كه باز اين نيروي جاذبه مركز ثقلي دارد و آن عشق است.تمام كائنات دارد روي مساله عشق مي گردد.اقتصاد هم روي مساله عشق مي گردد!)و حالا اين اقتصاد چقدر خطرناك مي تواند باشد و چقدر نامرد و چقدر زندگي سياه كن و سفيد كن و ...

واين جاست كه در مي يابم تمام حرف محمد و علي را كه دريابيد همسايه را؛در يابيد مسكين را؛....

و چقدر خوب است آن كس كه اين نيروي جاذبه را دارد و دنيا برايش مي چرخد ، دنيا را براي ديگران هم بچرخاند مثل خورشيد!

حيف كه ديوار جهل گرداگردمان از ديوار چين هم غير قابل نفوذ تر است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:2  توسط هدی جورابچیان | 

 

تکه تکه شدن

     راز آن وجود متحدی بود

              که از حقیرترین ذره هایش

                               آفتاب به دنیا آمد!

                                                     فروغ"

 

"ما در زمانه ای زندگی میکنیم که هیچ اندیشه ای بر دیگری ارجحیت ندارد.در گذشته آنچه حضور داشته است تقارن،تناسب،وضوح،ثبات و مفید بودن بوده است.ولی آنچه مورد غفلت قرار گرفته عدم تقارن،عدم وضوح،بی ثباتی،ابهام،ایهام،زشتی و عدم سودمندیست!چیزی که تحت عنوان تقابل های دو تایی مطرح است:روز و شب،مرد وزن،ذهن و عین،سیاه و سفید،گفتار و نوشتار،زیبا و زشت،نیک و بد،...که همواره یکی بر دیگری برتری داشته است ولی اکنون هیچ ارجحیتی وجود ندارد!

لذا تحولاتی که در فیزیک،نجوم،زنتیک،ریاضی،... در سال های اخیر رخ داده نگرشی به عنوان jumping universe به وجود آورده است:جهان در حال پریدن!

اگر گالیله در چهارصد سال پیش  اعلام کرد که خداوند جهان را با قوانین ریاضی نگاشته است؛اکنون بر اساس قوانین جدید فیزیک قابل قبول نیست!

آلبرت انیشتین با معرفی نظریه نسبیت خود ،جهان مکانیکی نیوتن را در هم شکست!نسبیت می گوید :جهان ما از بینهایت قاب های فضا،زمان تشکیل شده که به ناظر مشخص بستگی دارد.

هایزنبرگ اصل عدم قطعیت را در فیزیک کوانتوم مطرح می کند:"نمی توان اجسام را دارای مکان مشخص در فضا و زمان معرفی نمود.زیرا آنها غیر محلی،نا مشخص و متقابلا درگیر با هم هستند و مانند یک موجود زیستی تطور می کنند."

نظریه آشفتگی به وجود آمد:لارنز در مقاله پروانه گفت:آیا حرکت بال پروانه در برزیل باعث به وجود آمدن گردباد های عظیم در تگزاس می شود؟

ریاضیات آشفتگی،هندسه نا اقلیدسی،نظریه پیچیدگی،...

...

جهان مکانیکی به جهان ارگانیک تبدیل شد!"۱

 

ولی به نظر من بشر زیادی خودش را گیج کرده است.فقط دارد به این می رسد که نمی داند!به اینکه جهان مکانیکی نیست!دو دو تا گاهی می شود چهار تا وگاهی نه!

و به نظر من همه این حرف ها یعنی رسیدن به خدا!انسان غربی خودش را خدا می دید و تصور می کرد همه عالم گرد زمین می گردند!وقتی فهمید زمین خودش گرد ستاره ی بزرگتری می گردد و آن ستاره هم گرد مرکز کهکشان و حتی آن کهکشان هم دارد حرکت می کند.ولی ندانست گرد چی؟اصلا به چه سمت؟و این سوال برایش به وجود آمد که جهان در حال انبساط است یا انقباض؟

من می گویم به جای این اسم های عجیب و زشت (آشفتگی،پیچیدگی،...)،بگوید نظم،هدف،آرامش،...!

جهان از اول این قوانین به قول ما پیچیده را داشته است ولی ما درک نمی کردیم!حالا انسان غربی،انسان دانشمند،..دارد در می یابد؛دارد به خدا می رسد!زیرا تنها در سایه اوست که از این آشفتگی به اطمینان دست خواهد یافت!ولی ما شرقی ها ،انسان عرفانی،...همواره پیچیدگی جهان را به زبان دیگری درک کرده بودیم!و همانطور كه در قبل آوردم ،پيشينيان ما گوشه اي از راز هاي عالم را در يافته وبه زبان سنگ و آجر براي ما گذاشته اند.ولی حالا  ما داریم اسیر تکنولوژی می شویم!در حاليكه خود ما برتر از آنيم.ما سازنده آنيم.تكنولوژي ابزاري ست كه راه را كوتاه تر مي كند؛نه راه را از بين ببرد و خودش هدف ومقصد نهايي بشود .انسان دانشمند،با سرعت در حركت است و از مكانيك به ارگانيك رسيده است و ما شرقي هاي متمدن دانشمند تر ،از وراتر از ارگانيك به پايين تر از تكنولوژي! مارتین هایدگر ماهیت تکنولوژی را گشتل(gheshtel)می نامد.(قاب دور عکس)و معتقد است كه تكنولوژي ،  خصوصیتی تعرضی نسبت به انسان دارد و انسان در چهار چوب آن قرار می گیرد!از نظر وی تکنولوژی در جهت ضدیت با طبیعت قرار دارد.می دانید او راه حل را چه می داند؟دنیای شعر و شاعری!چرا که دنیایی ست همنوا با طبیعت!

                               

 

                                       

 

۱ـ برگرفته از کتاب "مبانی و مفاهیم در معماری معاصر غرب" که ترجمه ایست ولی اشتباها نام دکتر وحید قبادیان به عنوان نویسنده آن درج شده است! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:22  توسط هدی جورابچیان | 

          

 

                                                

                                                        پیش گفتار

فیلم ... را دیدم.(اسمش را نمی دانم)تمام فیلم مردی را نشان می دهد که نام اصلی اش مورگان است.این جور به بیننده القا می شود که او فردی است که شستشوی مغزی دیده وفردی به نام سالیوان شده است.سالیوان همسری دارد که جاسوسی او را می کند.خودش هم برای شرکتی کار می کند که به او می گویند برای سباستین رایس کار می کند.افراد مختلف زندگی او را،تمام احوالات و کار های او را کنترل می کنند.به او گفته می شود آخرین ماموریت او این است که یک cdآبی را به جایی ببرد و تحویل دهد.او می داند که وقتی ماموریت وی به اتمام برسد؛کشته خواهد شد.به فرار از این مهلکه می اندیشد.با خانمی تماس می گیرد و از او می خواهد راجع به رایس تحقیق کند.آن خانم به او امید می دهد.در راه راننده تاکسی با او صحبت می کند و به او می گوید به من اعتماد کن!cdرا به من بده.هیچ کس رایس را ندیده و هر کس هم دیده کشته شده است.پاک گیج است.به هیچ کس نمی تواند اعتماد کند.در مهلکه ای گیر می کند.آن خانم به او می گوید که تو خودت رایس هستی ومن همسر تو هستم وآن cdهم عکس های من است .سوار نوعی هلیکوپتر می شوند .همسرش به او می گوید  تو این را ساختی!به یاد بیاور!به یاد بیاور...

مورگان شخصیتی تخیلی بوده که خودش برای خودش ساخته است!و اگر همسرش نبود و یا اگر می مرد؛چه کسی می دانست؟حتی خودش؟

 

 

من کیستم؟

 

امروز به این فکر می کردم که چرا مغز ما این قدر از مغز قناری بزرگتر است؟مگر ما چه کار هایی بیشتر از او انجام می دهیم؟فقط مطالعه،حرف زدن،فکر کردن،؟ولی اینها نیست!ما در اعماق ذهنمان چه چیز هایی داریم که از آن بی اطلاعیم؟چه کسی مغز ما را شستشو دادهاست؟واطلاعات اساسی را zipکرده است؟آیا او هم ما هستیم؟چرا این کار را کردیم؟چرا ؟نکند خودمان را گم کنیم؟نکند وسط راه بمیریم؟ما را چه کسی نجات خواهد دا د؟شخصیت درونمان؟یا یکی از آن هفت نگهبان وجود؟یا نه آن نگهبانان هم خود نگهبان در های حقیقت هستند؟وقتی بمیریم و آزاد شویم از چنگ نگهبانان تن ،دروازه حقیقت گشوده می شود؟وقتی نگهبانانی که به آنها تکیه داده ایم و اعتماد کرده ایم بروند وبمیرند.ولی چه فایده؟مثل فهمیدن جواب سوال بعد از امتحان!

باید به حس هایمان بها بدهیم.کوچکترین حس های ما گوشه ای از راز بزرگ آفرینش است!

و کمک بگیریم از تجربه پیشینیان؛آنها هم قسمتی از این راز را کشف کرده اند و بر سنگ و آجر نوشته اند!و ما چنین بی اعتنا از کنارشان می گذریم!امروز منوچهرآرین آمد دانشگاه و راجع به برج رادکان صحبت کرد!یک مقبره در مکانی دور افتاده که هیچ کس اطلاع چندانی از آن ندارد.

ولی او با خود گفت :چرا این بنا اینجاست؟چرا دو تا در روبروی هم دارد؟چرا این همه حفره دارد؟؟؟

و پس از 8 سال تحقیق به این نتیجه رسید که این بنا یک رصد خانه است.و روز های مهم سال را نشان می دهد:(نوروز،اول تابستان،اول زمستان،مهرگان)با افتادن نور آفتاب بر لبه درگاه به طوری که نیمی داخل و نیم دیگر روی زمین جلوی در می افتد.و دوازده حفره دارد و آغاز هر ماه با افتادن نور ماه نشان می دهد.طلوع و غروب خورشید از بین دو در آن دیده می شود....

این کار گروه خواجه نصیر الدین توسی است که با ابزاری نا چیز و با استفاده از آجر در مکانی دور افتاده(که بتوان آزاده افق را نگریست!)دنیا را تصویر کند.تقویم به انسان بدهد که خود از ابزار آگاهیست>.با آگاهی از موقعیت زمین،خورشید وسایر ستارگان بنایی بسازد و بنا را به عنوان اسطرلاب به کار ببردو با استفاده از آن مثلثی بزرگ بسازد و زاویه ها را کوچک کندودقت را بالا ببرد!دقتی که حتی ساعت های امروزی ما از آن عقب میافتد!...اوه،چه دقتی دارد این مقبره!

 

                                    http://www.jamejamshid.com/radkan.htm

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:7  توسط هدی جورابچیان |